توفیق اجباری
دیشب تا صبح خوابم نبرد . ساعت شیش صبح بیدار شدم و مختصر صبحونه ای خوردم و آماده شدم که برم کلاس رانندگی . خیلی سختم بود که روز جمعه , هنوز هوا روشن نشده , با کلی بی خوابی پاشم برم کلاس . اما دوست نداشتم بد قول بشم . وقتی شروع کردم به قدم زدن و اولین نسیم خنک پیچید لای موهام و صورتم رو نوازش کرد به خودم گفتم خوب شد که زدم بیرون . خیابون کسی نبود , این شد که فرصت شد آروم تر قدم بردارم و راحت تر به در و دیوارا نگاه کنم . چیزایی به چشمم خورد که جون میدادن برای عکاسی ولی دوربینم همراهم نبود . مثلا تابلوی قدیمی یه کوچه روی دیوار سیمانیه قدیمی اون کوچه به اسم کوچه ی گله...
ادامه مطلب