دبیر قبلی که قبلا یکبار از انجمن رفته بودن و دوباره برگشته بودن - معصومه خانوم - از انجمن
لفت دادن و گروه خانوما بدون دبیر موند .
این شد که بین من و زهرا فقط من میتونستم دبیر باشم .
آقای تحصیلی میگفت خوبه که دبیر شدی . اینجوری برگه های برگزاری کارگاه رو میارم پیش
شما تا امضاش کنید .
چند وقته یه حسیه تو من رشد کرده , اینکه آقای تحصیلی بهم علاقه داره !
این حس هی قوی تر میشه اما وقتی میبینم با بقیه ی دخترا همونطوری که با من حرف میزنه
صحبت میکنه پشیمون میشم .
اما با شروع صحبت جدید دوباره بالا گرفتن اون حس و ادامه ی ماجرا ...
حس داشتن تحصیلی بهم , اصلا برام مهم نیست ولی دعا میکنم هرگز حسی نداشته باشه.
چون اگر جواب منفی بشنوه - درست مثل پیمان - همه چی به هم میریزه و کارای منم
میمونه بین زمین و آسمون .
باید سعی کنم خیلی رسمی تر از این حرفا باهاش حرف بزنم .
این روزا گاهی به پیمان فکر میکنم , اینکه چه روزایی قشنگی با هم داشتیم . اما تو تمام
خاطرات قیافه ی عبوس و گرفته ی مهشید که میاد تو خاطرم و ریدناش به خوشی هامون
از مهشید متنفر تر میشم .
دیروز که داشتم از آزادی میرفتم ونک , به خودم گفتم الان اگر پیمان و شکرانه رو با هم ببینم
اونوقت واکنشم چه خواهد بود ؟ صد در صد حسادت !
بالاخره میتونستم اون پسرکه جذاب و خوش صدا و خوش سیما رو برای همیشه مال خودم
کنم . ولی حالا یه غربتی داره دست تو دست باهاش راه میره و ....
این حرفا قطعا یه مشت چرت و پرته
از اون روزای خوب چند ماهیه میگذره ...
باید فکر جدیدی برای روزای پیش روم کنم .
آلبالوی ترش...ما را در سایت آلبالوی ترش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101