درسته خیلییی بیشتر از سنم سختی کشیدم .
دوبار تا دم مگر رفتم و برگشتم . داغ خیلی چیزا و خیلی عزیزام موند رو دلم .
اما داشتن تو بهترین اتفاقیه که تو زندگیم افتاده .
هر چقدر هم سعی کنم از گذشته م درس بگیرم و دل بسته نشم قطعا تلاشم بیهوده س !
نمیشه تو رو دوست نداشت !
اونقدر خوبی که کلمات از توصیفت قاصرند .
خوشحالم که یکی از بهترینا عاشقم شده ... یه آقای مهربون . یه مرد واقعی . به قول خودت ,
یه پسر کوچولوی ریش دار !
دوباره مثل همیشه کنارم بودی . مث امروز . که دستام میلرزیدن . بدنم یخ کرده بود .
استرس آخرین آزمایشم بعد از یک سال تحت درمان بودن داشت منو از پا در می آورد .
با حرفات آرومم کردی . بهم قول دادی غروب بهت زنگ بزنم و بگم هوووررااا من خوب شدم .
قول دادی که دیگه دستامو سوراخ سوراخ نکنن .
دیگه منو یه ساعت نبرن داخل دستگاه تنگ و سرد و کوفتیه MRI
من منتظر خبر خوش غروبم .
منتظرم که بهت خبر بدم تومور دست از مغزم برداشته .
برچسب: باز تو نگو,
نویسنده: پارسا حسینی