خرید بک لینک
آخرین اتوبوس برگشت بود که من و بابا سوار شدیم . سرمو گذاشتم رو شونه ی بابا که بخوابم

صحبت کردن سه تا پیر زن که معلوم بود رفیق فابه همن نظرمو جلب کرد .

- چقدر این جفر بی صاحاب دور بود . من :

+ جفر چیه ؟ یه جایی مثل زعفرون بود . من :

* حواستون نیستا . بی سوادا ! ظفر من :

مکالمه ی بعدیشون در مورد داروهاشون بود که اصلا تلفظاشون زمین تا آسمون فرق میکرد .

دوست داشتم برم سه تاشونو بوس کنم و بگم دوست داشتنی ها

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: جمعه 12 شهريور 1395 ساعت: 7:09

صفحه بندی